دیانادیانا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

دیانا نفس مامان و بابا

دومین سفر به عسلویه ... 92/12/14

گل مامانی با نزدیک شدن به بهار هوای جنوب کشورمون خیلی خیلی خوب میشه...خیلی دوست داشتیم امسال دختر عزیزم و ببریم بندر عباس ولی متاسفانه موفق نشدیم...چون بابا محمد نمیتونست با ما بیات به همین خاطر ما هم تصمیم گرفتیم که با مامان جون و خاله مریم(البته به قول شما ممی) همراه دایی حسین بریم عسلویه...وبالاخره صبح 14 اسفند 92 راهی شدیم... سفر خیلی خوبی بود...از اونجایی که هوا خیلی خوب بود...شما نسبت به پارسال بزرگتر شده بودی...بیشتر موندیم..همه جا رو خوب گشتیم..با پرهام ونگار حسابی آتیش سوزوندین...وکلی بهمون خوش گذشت...فقط دوتا عیب داشت اینکه بابایی با ما نبود... واینکه بعد از برگشتن از مسافرت  شما به شدت مریض شدی و من تا 20فروردین درگیر م...
6 ارديبهشت 1393

شکلهای مختلف خوابیدن فرشته کوچولو در سنین بزرگتر...

سلام.فرشته کوچولوی من ... میدونم که خیلی وقته به وب لاگت سر نزدم و مطلب ننوشتم...باید مامانی و ببخشی...البته به وب لاگت سر میزدم...نظرها رو هم میخوندم..ولی وقت نمیکردم چیزی بنویسم...در عوض الان با دست پر اومدم... روز به روز داری بزرگتر و خانم تر میشی...ومن خیلی زیاد از خداوند به خاطر چنین هدیه ای سپاسگذارم.... عزیز دل مامان هنوزم عین نی نی گوگولیهاش وقتی میخوابه خوشمزه میخوابه...مادر فدات بشه..ایشالا همیشه با آرامش کامل بخوابی...گلاب مامان...بوس بوس...   ...
6 ارديبهشت 1393

اولین برف زندگی دیانا جون...(92/10/10)

دختر ناز مامان این اولین باری هست که بعد از متولد شدنت برف بارید وشما در سن یه شب مانده به 17 ماهگی در شب کریسمس باریدن برف و دیدی... و من وبابا چون فکر میکردیم که ممکنه تا صبح ادامه پیدا نکنه.همون شب شبی رفتیم تا شما هم برف بازی کنی و هم عکس بگیریم..شما رو که اگه میذاشتن تا صبح بازی میکردی کاری هم به سرمای هوا نداشتی.. ولی خدایش هوا خیلی سرد بود...خیلیم تاریک بود. به خاطر همین عکسهات یه خورده تار شدن عزیزم...شما ببخش...دوستت دارم...خیلی زیاد...بوس بوس...       اینم یه عکس از دیانا و باباش در برف ::: عکسهای بالا شب بود وحالا این عکسها فردا صبح که خیلی زیاد برف اومده بود..وبا مهدیس و خاله الهام ...
6 بهمن 1392

اولین مسافرت دیانا کوچولو (بندر عسلویه)91/11/27

عزیز دل مامانی.6 ماهت بود که رفتیم  یه مسافرت 2روزه به عسلویه.خونه دایی قاسم.پیش پرهام و نگار.از اول که نشستیم تو ماشین نام نام خوردی و خوابیدی تا رسیدیم.......قربون اون شکل ماهت برم....به ما که خیلی خوش گذشت...ایشالا که به شما هم خوش گذشته باشه... .....         ...
11 دی 1392

اتاق دیانا خانم

الان چند وقته که نرده های تخته دختر گلم شکسته و بابایی درستش نمیکنه.به خاطر همین از تختت عکس نگرفتم...قربون شکل ماهت برم....که اتاقتم مثل خودت خوشکله...                       ...
8 دی 1392

تولد یک سالگی دیانا جون مامان....

مامانی قربون اون شکل ماهت بره...عزیزم تولدت مبارک...ایشالا که 120 ساله بشی گله نازم...اولین سال تولدت مصادف بود با ماه رمضان..همه گفتن جشن تولد و بذارم بعد از ماه ولی من دوست داشتم همون روزی که متولد شدی جشن بگیریم...اون روز شما خوب نخوابیدی...و یه کم بی حوصله و خوابالو بودی...تویه اکثر عکسایی هم که گرفتیم مشخصه...ولی بازم دخمله مامان خوشکلترین دختره روی زمینه...دوستت دارم خیلی زیاد...بوس بوس..         ...
26 آذر 1392

ترک کردن پستانک

سلام.گل گل مامانی.عزیز دل مامان خیلی وقت بود که برات مطلب ننوشته بودم.آخه مامانی خیلی گرفتار بوده.البته دفتر یادداشتتو فراموش نکردم.چون مطمئنم که اونو زودتر میتونی بخونیش.الان تقریبا یک ماهی میشه که دیگه پستونک یا به قول دختر گلم هام رو دیگه نمیخوری و من خیلی زیاد خوشحالم.چون که خیلی راحت و بدون دردسر ازت دورش کردم.و دختر مامانی خیلی اذیت نشد.و بالخره در سن یک سال و 3 ماهگی پستانک رو ترک کردی...البته امیدوارم که اینجوری بوده باشه....عزیز دلم خیلی دوستت دارم...بوس بوس....   اینم یه عکس از دیانا کوچولو و هامش البته وقتی که خیلی نی نی بوده:     ...
26 آذر 1392

شکل های مختلف خوابیدن دیانا جون مامان ...

نفس مامان.قربون اون چشمای نازت بره مامانی.اینقدر وقتی خوابیدی خوشمره میخوابی که من تا میخوابیدی سریع دوربین به دست کلی عکس ازت میگرفتم...الهی مامانی فدات بشه...ایشالا که همه ی عمر با همین آرامش و  بدون هیچ فکر و دغدده ای بخوابی.خیلی دوست دارم...بخواب عزیزم...مامان وبابا همیشه پیشتن گل نازم....بوس بوس...                     ...
10 آذر 1392

دیانا گلی و مراسم شیرخواران حضرت علی اصغر(ع)

  دختر گل مامان این دومین سالی هست که شما رو به مراسم شیرخواران حضرت علی اصغر میبرم.پارسال با مامان جون وخاله آمنه رفتیم.و امسال با دوستت مهدیس و مامانش(خاله الهام) رفتیم حسینیه عاشقان ثارالله...وهرسال شما از اول تا آخرش خواب بودی.و اصلا مامان و اذیت نکردی.ایشالا که حضرت علی اصغر حافظ  ونگهدار همه شما فرشتهای ناز باشه....آمین....   ...
8 آذر 1392